TR و عاقبت بخیری
۱- استاژر ماه یک انگشتشو کرده تو رکتوم مریض می گه : بگو چهل و چهار!!!!
۲-بدون شرح(قابل توجه برخی رفقا که همه CBC های همه بخش ها رو از حفظند!)

سر این عکس داشتم تصادف جانانه ای می کردم سر صبحی!
۱- استاژر ماه یک انگشتشو کرده تو رکتوم مریض می گه : بگو چهل و چهار!!!!
۲-بدون شرح(قابل توجه برخی رفقا که همه CBC های همه بخش ها رو از حفظند!)

سر این عکس داشتم تصادف جانانه ای می کردم سر صبحی!
دیروز- تعریف از نوع مردانه
همکلاسی و دوست قدیمی اینجانب اومده سر مورنینیگ نشسته کنارم.زیرلب : "اون رزیدنته رو می بینین؟ دوره افتاده آمارتونو درمیاره! به خودتونم گفته؟ "زیرلب می گم:"نه! از کجا می دونین؟" می گه" صبح اومده از من می پرسه شما چه قدر خانوم دکترو می شناسین آقای دکتر ؟ نگران نباشین من گفتم از ۱۰ نفر پسر دوروبر تون ۵ نفر خاطرخواه شمان اما شما به هر کسی رو نمی دین!!! از تعجب زیر لب گفت این قدر خاطرخواه؟"
امروز - تعریف از نوع مردانه
یکی اراذل و اوباش ثابت منطقه که در اورژانس و بالطبع کلانتری معروفه اومده درمانگاه.پیش من و رزیدنت مذکور(با لحن لات محل که سعی در ادب دارد): خانوم دکتر . قربونت. دستت درست . اون موقع شما بهترین بخیه رو واسه ما زدی.همه بر و بچز محل خاطرخواه شما شدن.میگن فقط خانوم دکتر نفیس که اون شب بود!
پی نوشت:رکسانا، ایران بانو! این پست از پاویون ارسال می شود در پست بعدی در خدمتیم به دعوت شما!
۱- برای دفن عموجان در ایران حسابی در گیر بودیم.وصیت خودش بود البته به همراه لفظ حتی المقدور.این هم شد بهانه تا پسرش بهنام به همراه آیرا زن پورتوریکویی ش برای اولین بار بیان ایران.با همین اسپانیولی دست و پا شکسته ای که با آیرا حرف می زنم بهنام از فضولی در حال مردن می باشد چون جز چند تا آدیوس و دونده و استا چیزی اسپانیولی بلد نیست!اما آیرا از لحاظ فرهنگی خیلی به ما شبیه تر از عروس های اروپایی خانواده است. انگار از همین تهران یک دختر خانوم و خانواده دار گرفتیم(!) برا ی بهنام.مزه غذاهایش هم شبیه است . و حتی سبک گریه کردنش هم برای مرگ عموجان...
۲- آیرا راجع به پزشکی خواندن اینجا خیلی می پرسد و خودش از خاطرات خواهرش در دانشگاه پزشکی زیاد تعریف می کند.یادم افتاد از خاطراتم بهش بگم که:ترم اول بود .سر کلاس آناتومی تنه جوگیر شده بودم همینطور توی شکم جسد بیچاره دنبال اومنتوم بزرگ و کوچک می گشتم .استاد نازنین دید که درگیرم اومد کمکم:دنبال چی می گردی؟ کمک می خوای ؟بنده هم با کمال جدیت: دنبال رباط لینورنال می گردم( یه بافت همبندی که بین کلیه و طحال هست) استاد گفت باید دستتو ببری پشت طحال.پیدا نمی کردم استاد دستش رو داخل کرد که رباط رو بده بالا تا راحت بگیرم . من یکهو با اشتیاق رو به استاد :پیداش کردم استاد!لبخند هم زدم.استاد خیلی جدی:اون انگشت منه ولش کن لطفا!
۳-آیرا پرستاری خونده هر چند از ابتدای بارداریش که دوماه قبل بوده تصمیم گرفته کم استرس زندگی کنه و کار نمی کنه یوگا می ره کتاب می خونه و حالا هم سفر می کنه!
سلام
دوباره عود کردم
۱-بعد زنان سر سام آور (!) که رزیدنت ها در حال مرتقا شدن بودند و کار نمی کردند. ماماها لج کرده کرده بودند و در اعتصاب بودند و کار نمی کردند و از هم گروه های بنده یکی دچار زایمان زودرس شده بود یکی دچار آسم شدید شده بود و یکی هم کلا بالذات کار نمی کرد باید یک نفسی می کشیدم..
۲- یک روز بعد کلی خستگی و کشیک ۴۸ ساعته داشتیم می رفتیم خونه - درست همان روز های اول درگیری ها و این طور مسائل - یکی زنگ زد به موبایلم با یک شماره ثابت .هزار دفعه قطع و وصل شد که خانمی توانست بگه دکتر نفیس؟ یک خانمی این جا کیسه آبش پاره شده می گه اسمش..(به علت مسائل ناموسی اسم رفقا را نمی نویسیم!) و شما دکتر شین و الان تو یک پاساژ نزدیک پارک ملته و می گه چی کار کنم و اگر شما اون طرف هاید بیاید تا بچه اش به دنیا نیومده..و قطع شد!من چی کار می تونم بکنم توی این شرایط؟ خودم رو رسوندم.توی این مدت نه می تونستم دوباره با اون شماره تماس بگیرم نه با شماره رزیدنت هایی که داشتم و نه حتی دو تا از اتندینگ ها. رسیدم دیدم معرکه گرفته این دختر! گریه هم می کنه چه طور...موندم که چی کار کنم به پهلو خوابوندمش یه ذره خودش و شوهرش رو آروم کردم اما باید می رسید بیمارستان و تمام مسیر به نزدیک ترین بیمارستان ها بسته بود.کسی که به من زنگ زده بود دکتر داروخانه نزدیک بود و از دیدن سن وسال و وجنات این جانب کاملا جا خورده بود.توقع یک دکتر جا افتاده داشت.شماره کسایی که می خواستم ازشون کمک بگیرم رو دادم به مغازه دارهای اطراف که حلقه زده بودند دور ما تا سرگرمشون کنم.دوتا رگ گرفتم ، سرم زدم، بتامتازون تزریق کردم و این تمام دارو و امکاناتی بود که داشتم! پزشک دهکده!
یک پسر کوچولوی کوچولو بعد ۷ ساعت توی بیمارستان به دنیا آورد.آرین!
۳- بعد زنان هم باز نبودم و دلیل عود فعلی ام اینه که تازه برگشتم.بعد این زنان وحشتناک چی می چسبید، سفر به ینگه دنیا!
۴- سفرم البته نیمه کاری- نیمه خانوادگی بود.عموی کوچک مامانم که پسرش امریکا زندگی می کنه با این که ۵۵ ساله است اما مالتیپل میلوم ناجوری گرفت و وقتی که برای درمان تصمیم گرفت که برود پیش تنها پسرش و هم درمان بگیرد هم پیش خانواده باشد کسی نبود ببردش.و وقتی که پسرش خواست برگردد دولت آنجا ممانعت کرد به خاطر کاری که انجام می داده و من نمی دانم چه بوده. و وقتی عموجان برای ویزا رفت قبرس من سه چهار روز تعطیل بودم و همراهش رفتم و وقتی در همان سفارت سکته قلبی کرد پسرش اصرار کرد که پدر را همراهی کنم و خدا پدر این معاونین دانشکده را بیامرزد که فوری مرخصی من را قبول کردند و سفر...
۵- عموجان سه روز بعد این که من برگشتم مالتیپل ارگان فیلر (از کار افتادن همزمان خیلی از اعضای بدن) کرد و رفت به رحمت خدا.مرد خیلی خوبی بود.توی این سفر تازه داشتم به عنوان یک دوست کشفش می کردم.پسرش و عروسش که اهل پورتوریکو هست را هم کشف کردم...
بعد التحریر: روز پزشک به تمامی پزشکایی که این جا رو می خوانن تبریک می گم.براشون از خدا آرامشی می خواهم که از بالا همه چیز را ببینند.به قول دکتر یلدا: حکیم باشید.
اول ) سلام! حسابی با زنان و فشار کاری و عدم علاقه سرم گرمه..نه...داغه!
دوم)همیشه زنان و اورولوژی رو با یک چوب می زدم.دست خودم نبود ! ابزار هاشون . اکثریت جنسیتی بین اتندینگ ها نوع و محل کارشون باعث می شد.هنوزم میشه و دست خودم نیست. به هر دوتاشون بی علاقه ام .هر چند توی چند روز اول آداپته می شم و همه فکر می کنن به این ها به چشم تخصص آینده ام فکر می کنم..دست خودم نیست خب!
سوم) اگه توی یک روز تو بلوک زایمان فقط سه تا سقط القا می کردین که همه مرگ جنین داخل رحمی بودین چه احساسی داشتین؟من دقیقا همون احساسو دارم.مادر های افسرده و درد کشیده و ناراحت رو می دیدین چی ؟همون احساسو ادامه بدین...
چهارم) اینکه توی بلوک های زایمان مریض هایی که هستند تنها می مونند خیلی ناراحتم می کنه . فکر کنم هر کسی دوست داره که توی این لحظات سخت تنها نباشه .شوهرش مادرش خواهرش حتی مادرشوهرش یا خواهر شوهرش (!) پیشش باشه بهتره.درد رو تنهایی کشیدن بدتره...نمی دونم کار درستیه یا نه اما موقعی که بالای سر مریض ها به خصوص سقطی ها برای چک کردن انقباضاتشون می رم یواشکی جوری که کسی نفهمه دست دیگه مو می ذارم تو دستشون تا دلداریشون بدم.عجیب فایده داره....موقع مرخص شدن تنها کسی که اسمش رو بلدند و برای شیرینی و خداحافظی دنبالش می گردن منم! ( شکسته نفسی!)
پنجم)بعد ۲۵ تا مریض شرح حال گذاشتن توی دو ساعت رفتم یه گوشه تا نفس تازه کنم که یکی از دوستام رو دیدم . غر زدم که : حالم به هم داره می خوره از زنان . آخه سزارینم شد چیزی که آدم شرح حال براش بذاره ؟اتندینگ گرامی از پشت سرم داد زد: حداقل یه ذره یواشتر بگو من نشنوم! ای خداااااااااا...شانسو دارین؟
ششم) چرا همه طرفدار این موش خبیث شدین ؟ گول ظاهر رو نخورین! (سیاسی شدم منم!!) این جناب فکر می کنین اینقدر همیشه آرومه؟ رفقاشون دوباره بنده رو دندون استیک کردن.به استاد راهنمام می گم نمیشه روی یه دارویی کار کنیم که از عوارضش خوابالودگی باشه نه خشونت؟؟؟
هفتم) مریضی که دارم التماس می کنه که نرم . تازه از سزارین اومده تو بخش . می گم: دخترم همه چی خوبه نگرانش نباش..و از این حرفایی که مریض رو تا چند ساعت می خوابونه. از همراهش می پرسم چند سالشه؟ می فهمم یه ده - دوازده سالی از من بزرگتره!
هشتم ) چه قدر زنان!!!!دست خودم نیست خب...