تبليغاتX
دکتر نفیس







دکتر نفیس

حرف هاي تكراري براي زائوهاي بالفطره



يه ورق اضافه به عنوان انتقادات و پيشنهادات مي گذاشتن داخل اين پوشه هايي كه صبح كنگره به ما دادند ، حتي اگر هيچ وقت هم نمي خوندنش، خاصيتش اين بود كه مجبور نمي شدم اينجا دست به قلم بشم و بنويسم .

توقع بيجايي بود كه فكر كنم كنگره سر ساعت مقرر شروع مي شه اما خب من سر ساعت رفتم و با كمي دير و زود سخنران اول كه توي برنامه بود ( اين نكته رو به ياد داشته باشين !)‌ شروع كرد به سخنراني و كم كم هم سالن پر و پر تر شد.كم كم شكل و شمايل كلاس هاي دانشگاه رو گرفت : خانم ها اكثريت جمع شدند !

جاي سخنران دوم يك اسم خارجي نوشته شده بود اما يك آقاي كاملا ايراني ،‌با اسم كاملا ايراني جاي ايشون اومد بالا و شروع كرد به سخنراني . البته بيشتر شبيه خوندن دكلمه تو راديو بود . اصلا كلي ادب و احترام به مخاطب رو مي رسونه ، آماده كردن سخنراني قبل از حضور اما نه اينكه با لحن دكلمه ي مونوتون در حالي كه تمام مدت زير هر كلمه خودكارش رو مي بره از رو بخونه !‌ اون قدر كه خانوم دكتر سمت راستي  من بگه :" انگار داره خط بريل مي خونه !!‌" و همه ي دور و بري ها پقي بزنن زير خنده .

نفر سوم توي ليست نبود. سخنران خوبي بود اما حرف جديد ؟ نه !‌ شرمنده همگي حضار !

يك جايي هم مجري گفت كه امروز قرار بوده مسابقه نقاشي باشه بيرون سالن اما به دليل مصادف شدن اين روز با روز معلم مدرسه ها نيومدن !‌ خب خواهر من !‌ به اون برنامه ريز مي گفتين مگه امسال اولين ساليه كه روز معلم داريم ؟ همچين مي گه مصادف شدن انگار يه تصادف ناگهاني بوده و اصلا قابل پيش بيني نبوده . در ضمن دم همه اون هماهنگ كننده هاي مدرسه هم گرم !

خب !‌ رسيديم به بخش علمي قضيه و خوشحاليم بابتش اما دريغ از يك كلمه حرف جديد !‌ خانوم دكتر سمت چپي ام مي گه :‌اسلايد هاي كلاس هاي استاجريشون رو برداشتن آوردن !‌ همه هم تائيد مي كنن جز يكي دونفر كه معتقدن كلاس هاي فيزيوپات صحيح تره !

يكي از اين اساتيد علمي داره راجع به سيگار و حاملگي و اثرات سوء ش حرف مي زنه يكهو مي زنه كانال دو و يه چيزي مي گه با اين مضمون :‌" اكثر كسايي كه اينجا هستن خانومن . خواهر من تو حاملگي ت سيگار نكش كه بچه ت آسم نگيره ! "كارد كه مي زنه خون خانوم دكترهاي جمع در نمي آد : نمي شه تو يه كنگره علمي ،‌ تو قسمت علميش ،‌به همكاراشون نگاه جنسيتي نداشته باشن ؟ يكي از خانوم هاي نرسي كه با يونيفورم رديف جلوي من نشسته به بقيه شون مي گه : اين كه همه رو به شكل زائوي بالفطره مي بينه !‌


نتيجه بين المللي : هر خارجي برابر دو تا ايراني است !‌ با احتساب رويكرد هر زن نصف مرد،‌ حساب كنيد هر زن ايراني چند تا مرد خارجي را حريف است و بالعكس .

نتيجه سخنرانانه : تسلط به خط بريل براي كليه سخنراناني كه علاقمند به خواندن مطلب از رو هستند توصيه مي شود. به اين شكل مي توانند يك نگاهي هم به حضار انداخته و كلا شيك تر و مجلسي تر مي باشد !

نتيجه ضعيفه گرايانه : كلا هر آموزشي به زن جماعت داده مي شود نه به عنوان نسل حاضر كه با چشمداشت به نسل آينده است !!

نتيجه ضرب المثلانه : حرف مرد يكي است . چه  براي كنگره علمي چه سر كلاس دانشجوها !

نتيجه اخلاقي : گذاشتن يك ورقه صوري جهت انتقاد ، كلي دردسر ها را كم مي كند.





+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:44 توسط دکتر نفیس |

كسي به يه آدم پير بگه ناز اشكالي داره ؟ به يه آدم پير روستايي خيلي ژنده پوش مظلوم؟



بعضي پيرمردها و پيرزن ها اينجا (محل طرح من، مصر يوسف كنعان !!!! ) اونقدر مظلومند كه دوست دارم لپ هاي نداشته ي آفتاب سوخته شون رو بكشم . بعضي روزها به اورژانس كه نگاه مي كنم ياد مدرسه پيرمردها مي افتم از بس اين پيرزن پيرمرد ها رو رديف خوابوندم اونجا. بعد مي رم حال تك تكشون رو مي پرسم و اونام قربون صدقه م مي رن !

مي گم مظلوم واقعا مظلوم ها !‌ پيرزنه اومده گوشه اتاق معاينه  نشسته روي زمين تا مي گم چي شده مي زنه زير گريه . روي دوزانوم مي شينم :" چي شده مامان ؟!‌" و مي بينم با درد قفسه سينه اومده و  نوار كه مي گيره علائم سكته قلبي داره !‌

پيرزن ديگه اي اومده كه : " من با اينكه از ظهر به اينور چايي نخوردم ولي همه چاييايي كه قبلا خوردم رو قيسان مي رم (استفراغ مي كنم) " . آخه مريض خونريزي معده به اين لطافت كجا گير مياد ؟ نه واقعا ؟!

پيرمرده سرطان پيشرفته معده داره و داره خون مي گيره . مي بينم بي سر و صدا نشسته كف زمين . حساسيت داده و گر گرفته ... بي سر و صدا !

پيرمرد ديابتيه . از ساعت 8 شب يكهو بي حال شده. هنوز نوار قلب داره گرفته مي شه و قرص زيرزباني هم لب هاشو قرمز كرده. مي پرسم " چطوري باباجان؟" مي گه بهتره . مي گه خيلي بهتره ! بگذريم از تغييرات واضح نوار قلبش كه داره بيرون مياد از دستگاه..




+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:11 توسط دکتر نفیس |

درباره دكتر شدن



اول :‌ترم يكم . درب اتاق استاد بافت شناسي ايستادم و اجازه وارد شدن مي گيرم. از بالاي عينكش نگاهم مي كنه :‌" بفرمايين تو خانوم دكتر" و من برمي گردم دنبال يه "خانوم دكتر"  پشت سرمو نگاه مي كنم !

دوم:‌ ترم سوم . با بچه هاي دانشگاه ميريم كوه . دوست قديمي ام رو هم مي برم . با ابهام فلسفي مي پرسه :" وقتي يكي ميگه خانوم دكتر يا آقاي دكتر از كجا مي فهمين كدومتون بايد برگردين؟"

سوم : يكي از بچه هاي شوراي صنفي تو راهرو ما علوم پايه ها رو مي بينه :"سلام خانوم دكترا" و ما همه فكر مي كنيم چه آدم مودبيه وگرنه علوم پايه اي رو چه به "دكتر "صدا زدن ! بعدش ريز مي خنديم !

چهارم :‌ياد يكي از قسمت هاي روزگار جواني مي افتم . اونجا كه " احد " كه دانشجوي پزشكيه،‌به يه پسري مي گه " ساده منو بهم بگو احد ..احد .. احد ..دكتر نمي خواد بگي" و پسره احساساتي مي شه !

پنجم :‌ استاجر ارتوپدي ام. رئيس بخشمون  داره توضيح مي ده كه چرا ما "دكتر"ها بايد تمام قوانيني كه براي نحوه لباس پوشيدن آورده شده رعايت كنيم:"شما يادتون بايد باشه كه پزشك اين مملكت قراره بشين. بايد جوري لباس بپوشين كه بيمار بتونه بهتون اعتماد كنه. تا يه زماني اكثر بيمارها نمي تونستن به دكترهايي كه شلوار جين مي پوشن اعتماد كنن. شما رو از وقتي وارد بيمارستان ميشين دكتر صدا مي كنن تا بفهمين مسئوليتتون با دانشجوهاي رشته هاي ديگه چه فرقي داره . مسئوليت درس خوندنتون . مسئوليت رفتار كردنتون.." و تازه دوزاري ام مي افته !

ششم : ياد اون صحنه فيلم زير نور ماه مي افتم . سيد حسن  مردده كه لباس روحاني بپوشه يا نه و همش ميگه لياقت ندارم و اين حرفا..دوستش مي گه :‌ " آقا اين لباس كاره ! قراره يه لباس بپوشي نه اين كه دنيا رو فتح كني. اينم لباس كاره . مثل لباس ساير شغلها"‌. { باخودم فكر مي كنم اين همه لقب كاره...}

هفتم:  توي حياط بيمارستان با يكي سلام عليك مي كنم:" سلام خانوم دكتر" بعدا دوستم مي پرسه اسم اون خانوم دكتر توي حياط چي بود؟ مي گم :‌" چه مي دونم!‌خانوم دكتر ديگه !‌ اينو گذاشتن واسه بي حافظه هايي مثل من !"








+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 11:13 توسط دکتر نفیس |

منتشر شدن ويرايش جديد كتاب رازي براي يوري و دوستان



از اون جايي كه من نمي دونم فلسفه نام گذاري ابن سينا روي كتابهاش چي بوده ( كه اسم كتاب پزشكي ش رو گذاشته "قانون" و اسم كتاب فلسفي ش رو گذاشته "شفا "!) مي پردازيم به رازي . المنصوري ، كتابيه كه به طب ملوكي معروفه .  يعني اگر براي هندسه فهميدن هيچ راه شاهانه اي وجود نداره در عوض براي طبابت وجود داره ! اين كتاب هم تقديم شده دو دستي به حاكم ري ، منصور بن اسحاق. چنين طرز تفكري از رازي عجيب نبوده . حتي گفته مي شه ابتدا شيميست بوده و دنبال كيميا . وقتي چشمش آسيب مي بينه مي ره پيش طبيب و طبيب ازش پول زيادي براي درمان مي خواد و بهش هم مي گه : "‌ كيميا اينه نه عمليات تو ! "  و  رازي  مي ره پزشك مي شه !!

اما ظاهرا از اونجايي كه سيستم هاي بيمه خيلي مفصل و خوب در اون زمان وجود نداشته ،‌ وجدان آگاه و بيدار زكريا بهش مي گه :"تو را تيشه دادم كه هيزم كَني !‌" و رازي كتابي مي نويسه كه بعدا مشهور مي شه به طب الفقرا :" من لايحضره الطبيب او  طبيبك قبل وصول الطبيب".

طبيبك قبل وصول الطبيب،‌ يعني كمك هاي اوليه به زبان امروزي اما من لايحضره الطبيب اصلا معني نداره اين روزها . شما فكر كنين همين الانش تمامي دوستان من توي روستاهاي مملكت در حال حضور بر بالين افرادِ در حضيض هستند ! يعني تنها جايي كه دختران اين مرز و بوم پزشك نيستن ،‌ سربازخانه هاست كه ماشالا كلي دكتر سرباز داره از پسران اين مرز و بوم .

يكي از انديكاسيون هاي در آوردن سنگ كيسه صفرايي كه علامت دار نشده باشه ،‌ كساني هستن كه دسترسي بهشون وجود نداره ، مثلا فضا نورد ها !!

نتيجه اخلاقي : كتاب مورد بحث ( ورژن جديد)‌به زودي براي استفاده يوري گاگارين و دوستان چاپ مي شود.

نتيجه عملي : زودتر با سايوز بفرستينش بره ايستگاه مير . به محض ملحق شدن يك ايستگاه فضايي ديگر به "مير" اسم ايستگاه به " ميرداماد" تغيير مي يابد ! 

نتيجه اخلاقي : سلام من رو هم به انوشه خانوم انصاري برسونين !

نتيجه علمي :‌انوشه خانوم شما هم اگه پزشكي خونده بودي و طرح مي فرستادنت فضا اونجا الان نياز به اين كتابا نبود ! 


*با احترام به ابن سينا ،‌ رازي ، انوشه انصاري ،‌ يوري و دوستان .




+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 19:42 توسط دکتر نفیس |

گرت چو نوح نبی صبر هست بر غم طوفان




1- قفل یعنی که امیدی هم هست..

قفل یعنی که کلیدی هم هست..

قفل یعنی که کلید!

(نصرت اله رحمانی)

2- اول سال که برنامه می ریختم مطمئنا امسال فکر نمی کردم به این شکل بگذره.شاید به هیچ کدوم از هدف هایی که روز اول تعیین کردم نرسیدم اما آرامشی عجیب به دست آوردم. غم ، که هوار شده بود روی شونه هام ، کم کم کنارم قرار گرفت. باخت ، که عادت بهش نداشتم و لولوخورخوره شبهام بود ، شد قصه قبل از خوابم. زندگی روزمره ، که عجیب می ترسیدم از قرار گرفتن درونش، دوید توی رگهام...

3- " حسادت" رو اولین بار سال 86 شناختم. یعنی با این که خیلی اذیت می شدم تا همه صاف بهم نگفتن که معلومه دور و بری هات از روی حسادت این طور بدی می کنن باورم نشد ! اصلا فکر نمی کردم چنین بدی (!) از کسی توی دنیا سر بزنه. سال 90 هم "کارشکنی عادتی" رو شناختم . باورتون نمی شه که یه اداره چهارده پونزده طبقه وجود داشته باشه که این رو بهتون یاد بده ؟!

4- 6 ماه اول سال جهنم واقعی بود برام. مخفی کردن شورش درونی ، و گاهگاهی فواره های عظیم. اما 6 ماه دوم گذشت به رضا مندی صبورانه عجیبی.....

5- آدم هایی شناختم که قضاوتم رو مختل کردن ، آدم هایی دیدم که تونستم جلوشون دربیام و بگم چقدر کوچکتر از ادعایی هستن که با تبختر در برابرم قرار میدن. آدم هایی دیدم که بی مقدمه مهربونی کردن ، آدم هایی دیدم که انگار خدا فرستاده شون ، بعضی وقتها شدم از آدمهایی که انگار خدا می فرسته اون ها ... خانواده م رو کشف کردم..

6- تو ای نهایت خوبی

چگونه باید گفت..

که این زمانه نفرینی

که این هوای غبار آلود

که این فضای معلق میان آتش و دود

به ما اجازه ندادند

به عاشقانه ترین لحظه ها بیندیشیم...


سال نو تون مبارک :)

....بلا بگردد و کام هزار ساله برآید...


پی نوشت : و (نوح) گفت: بر آن سوار شويد كه حركت و توقّفش با نام خداست




+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:28 توسط دکتر نفیس |