دکتر نفیس

جزئیات یک توطئه غیراخلاقی خانوادگی




تمام ماجرا از وقتی شروع شد که الف عزیزم از خانوم همسایه شنید یه اورولوژیست خانوم اومده همون حوالی و کارش خوبه. ماجرا از وقتی شکل خودش رو پیدا کرد که برای مشکلات روتین ، الف مراجعه کرد به همون خانوم دکتر و خانوم دکتر هم وقت جراحی براش گذاشت..

در واقع خود خانوم دکتر هم فکر نمی کرد احتیاج به بستری باشه . همونجوری که همسایه مذکور رو بستری نکرده بود ولی گفت محض احتیاط یه شب بمونه. خانوم دکتر فکر هم می کرد مورد دقیقا مشابه همون مورد خانوم همسایه و تمامی هم سن و سال های اون هاست . ولی نبود. یعنی با سیستوسکوپ* که وارد شد ، متوجه شد که با جنگلی از پولیپ های قارچی مواجه شده یکی از پولیپ ها رو جدا کرد و با سیستوسکوپ خارج شد.

جواب بیوپسی TCC * بود ولی فقط سطح رو درگیر کرده بود. یعنی کافی بود دوباره با سیستوسکوپی توده ها رو خارج کنه و یک داروی شیمی درمانی هم بزنه داخل مثانه. و این یعنی عالی !

خوب باید بهش می گفتیم که ظرف دو هفته دوباره باید بره بستری شه بیمارستان . این همه دم از اخلاق پزشکی که می زدم به کنار . بهش گفتم گوشت اضافه آورده مثانه ت . یه چیزی مثل فیبرومی که توی رحمت داشتی . اورولوژیستت دوباره با دوربین می ره اون تو و به راحتی درش میاره . یه دارو هم می زنن که دوباره درنیاد !!

این راه درست حرف زدن نیست. این گفتن همه حقیقت نیست .پروفشنال نیست.اخلاقی نیست. اما وقتی دونستنش توی برنامه درمانی و زندگی اون هیچ فرقی نمیذاره  ، چرا باید بدونه؟ درسته که همه جا می گن فرد باید آگاه باشه ،شاید درمان رو نپذیره و بخواد کارهای آخر عمرش رو انجام بده .اما من فکر می کنم این توده ها بیشتر از بیماری قلبی زمینه ایش خطرناک نیستند. می دونم که گفتنش فقط زجر بیشتری تحمیل می کنه بهش. مطمئنم که لازم نیست بدونه .درسته مطمئنم  رویکرد پترنالیستی و پدرسالارانه غیراخلاقیه.اما  به همه این کار ها که می کنم ایمان دارم !!! به نظرم به من اعتماد کافی داره و همین کافیه. و البته  همه افراد خانواده رو هم در این پنهانکاری مصلحتی درگیر کردم..

 این سرطان ، لامصب، اسمش خطرناک تر از خودشه . بهش گفتم سر این عمل همون قدر احتمال داره که بمیری که من برم تو خیابون و تصادف کنم و بمیرم. و فکر کنم لازم نیست هر بار از خونه می رم بیرون یکی بهم یادآوری کنه که الان شاید بمیرم !


* با دوربین داخل مثانه رو بررسی کردن ، درون مثانه بینی ! سیستوسکوپ : مثانه بین !

*سرطان مثانه



+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 0:44 توسط دکتر نفیس |

دادزن ها



ساعت یک و نیم

تازه استاجر داخلی شده بودم. ساعت دو توی دانشگاه کلاس اپیدمیولوژی داشتیم . از یکی از انترن های طب اورژانس  ، رفتم جزوه بگیرم. وارد اورژانس یک شدم (جایی که مریض های بدحال و قلبی درمان میشن) : انترن مذکور نبود ، در واقع هیچ کسی هم - حتی یک کمی - بیکار نبود که ازش بپرسم که کجاست. نه انترن روپوش سفید ، نه رزیدنت اسکراب آبی ! همون دم در شروع کردم به گرفتن شماره ش و به برد پشت سرم که تشخیص مریض ها و اسمشون رو نوشته بود نگاه کردم. کابین اول سمت راستم یک خانوم جوان همراه یک خانوم جوان دیگه بود.

کریز میاستنی گراو

اشباع اکسیژن : 42% . لوله داخل ریه ش و آمبو (همون کیسه ای که تنفس می دن باهاش) دست همراهش . همراه در حال گریه و یادش رفته که آمبو بزنه. مریض در حال دست و پا زدن ، همراه در حال گریه.روی برد تشخیص نوشته شده : کریز میاستنی گراو .

گزاره های منطقی

فکرم فقط به این میرسه که اشباع اکسیژن که همینطور در حال افت کردنه ، خوب نیست. فکرم می رسه که باید آمبو زد . آمبو رو از دست همراه می گیرم و شروع می کنم به زدن .اشباع اکسیژن بالا  می آد ، همراه می ره اون طرف تر و می شینه روی زمین به گریه. منتظر اولین آدم با لباس سفید یا آبی هستم که بهش بگم و بسپرم بهش . ساعت یک و چهل پنج دقیقه شده ! و من دقیقا نمی دونم دارم چی کار می کنم !

فرشته دادزن

فرشته نجات من ، فرشته سپید پوش من می رسه : رزیدنت نورولوژی . فرشته من داد می زنه سرم : "این چه وضع آمبو زدنه با این سرعت " با خشونت آمبو رو از دستم می گیره تا نشونم بده. بهش می خوام بگم که من باید برم و من حتی استاژر بخش شما هم نیستم . می گم " آقای دکتر من بخش داخلی استا..." داد می زنه سرم : " داخلی نورو رو هم کاور می کنه ! من می رم دنبال آی سی یو" و می ره!

همراه دادزن

شوهر مریض می رسه بالای سرم :" آی سی یو پیدا شد ؟ همه داروهاش رو باید برای امروز بخرم ؟ کی بخش می ره ؟ جواب آزمایشاش کی میاد؟" جواب من به همه سوالها : " نمی دونم.بذارین از رزیدنتش بپرسین " آقای شوهر داد می زنه سرم : " توی بی مسئولیت پس چی می دونی ؟" می دونم توضیح دادن بی فایده است . فقط خدا خدا می کنم یکی زودتر برسه...

استیصال

ساعت تقریبا دو شده ، کلاس به جهنم ، دست هام دیگه نمی تونن آمبو رو فشار بدن ! تحت اختیار خودم نیستن. صدا هم که به جایی نمی رسه . اورژانسی ها هم می دونن این مریض توی سرویسشون نیست.سراغی نمی گیرن. اشباع مریض رو می رسونم بالا ،  خواهرش رو می بینم صداش  می کنم که بیاد ادامه بده . می رم طرف استیشن . برای کمک ...

استاژر دادزن

می خورم به رزیدنت نورو ، داد می زنه :" مریضو ول کردی اومدی اینجاااااااااااااا!  آی سی ..." همه برگشتن به سمت ما . من هم در حالی که دارم لیبل آبی استاژری رو نشونش می دم ،داد می زنم :" من اصلا استاژرم . اتفاقی دیدم سچوریشن مریض کمه . گفتم کمک کنم . یه ساعت دارم آمبو می زنم . شما برین انترنتون رو پیدا کنین. دستم دیگه جون ندارهههههههه" با تعجب می گه : "چرا از اول نگفتی ؟" گفتم:" شما نشنیدید و رفتید"

وضعیت سفید

ازم کلی تشکر می کنه. با هم می ریم بالای سر مریض و داره برام درباره کریز میاستنی گراو حرف می زنه. خواهر مریض آمبو می زنه . شوهر مریض داد می زنه :" این بی مسئولیت چیه اینجا گذاشتین که هیچی.." رزیدنت نورو می پره وسط حرفش :" این خانوم دکتر وظیفه ش نبوده . خیلی هم در حق شما لطف کرده . اون قدر که هر چه قدر هم ازش تشکر کنین کمه (!!!)"

بی خیال می رم سمت کلاس اپیدمیولوژی ..دیر می رسم ، برای اولین بار ، کیفور از حس مفید بودن!


* میاستنی گراو  (به زبان زیادی ساده )بیماری هست که عضله در اون خیلی زود خسته می شه و دیگه کار نمی کنه . توی کریز این بیماری ، عضلات تنفسی خسته می شن.





+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 23:54 توسط دکتر نفیس |