اسم فاميل

 

 

 

1- آقا با چهار بچه اش اومده. سه دختر بزرگتر و يك پسر. بزرگترين دختر اسمش "قزبس"‌ ه( دختر بس! زود اعلام كرده)‌. دومين دختر اسمش "تمام" (‌اينجا سعي كرده قاطعيت رو اعلام كنه). سومين دختر اسمش "آخر".  و خب پسردار شده بعدش. اسم پسر رو گذاشته "اول" . يعني شروعشه تازه !

2- خانواده اي ديگه: اسم دختر اول " اوله " . اسم دختر دوم " ثانيه" . اسم دختر سوم "‌اصلي". به نظر مياد دو تا دختر اول تو مانور به دنيا اومدند.

3- اسم خانم پنجاه ساله "گازدار" ه . گفتم شايد تو زبان محلي معني داشته باشه. گفت نه. فقط همينه معنيش . 

4- بادام ، پسته و فندق اسم دختر شنيدم. ياد شهر آجيلي مي افته آدم. 

 

 

 

 

انجمن شاعران ميت

 

"انجمن شاعران مرده " را خوانده يا ديده ايد؟ مدرسه ولتون بر چهار اصل استوار بود:  «سنت»، «افتخار»، «انضباط» و «سرفرازی».  خب ، رزيدنتي ما هم عملا بر چهار اصل استوار بود:‌ "بي اعتمادي"، " بي تفاوتي"،‌" دروغ" و "بدقلقي".

بعله... صبح به صبح پرچم مي گرفتيم دستمون و نه به صورت علني كه با رفتارمون چهاراصل بالا رو فرياد مي زديم.  بعدش همه يه نگاه به دور و برشون مي كردند:‌ خب... امروز به جون كي بيفتيم؟ كي با ما ممكنه منافعش مشترك باشه؟ زيرآب كي رو بزنيم؟ حال كي رو بگيريم؟" سراغ آدم هاي بد نمي ره كسي چون مي ترسه آسيب ببينه ازشون. بين خوب ها مي گشتند همه:‌"‌كي غريب تره؟ كي پشت سرش بيشتر حرف زديم و بهتر تخريب مي شه؟ كي موفقيتي كسب كرده؟ كي خوشحاله؟"  و همين سوال آخر كافي بود كه اون روز به سراغ من بيان تا يه صفايي بهم بدهند !

اگر بگم بزرگترين دستاورد اين سه سال رزيدنتي براي من حفظ خوشحالي بيرون و سكوت درون خودم بوده بد نگفتم .

 

پ. ن. آخ كه چقدر اينجا خودم بودم. روزهايي كه مي نوشتم خودم بودم . حالا مانده ام اين كه نمي نويسند "من" تر است يا اون كه مي نوشت...

 

 

چاه نامه

 "با"یِ بسم الله 

 

1- دلم لک زده بود برای چاه خودم. سرم را می کردم تویش و خودم را پیدا می کردم. گهگاه چشمم به نقش ماه می افتاد و حالم خوب می شد. گهگاه صدام که گم می شد . گه گاه صدایی که پژواک می شد.

 

2- برادران غیور دور و برم فراوان و منم مشتاق که هی... این دشت که شما می روید کجاست؟ فهمیدم دشت همان جایی است که در چاه م می کنند. صدای من را این بار از لبه چاه می شنوید.

 

3- ریش قرمز کوروساوا ، یک جایی که دختر تا صبح در چاه اسم کسی را صدا می کند و صبح روح پسر رو به مرگ به بدنش بر می گردد. من را هم صدا کردید در چاه . مرسی که روحم را برگرداندید. دعا می کنم زنده بمانم.

 

با تشکر از روح برگردانندگان: ربولی حسن کور، خاله آذر، آنای طبیب و بانو زلیخا

 

 

عمانم آرزوست

 

 

نوجوانی دوره قورباغه بود. دوره راهنمایی دقیقا. بی شکلی بدو تولدش، دگردیسی تدریجی و شفافش، دوزیستی و پرش بلندش و حتی پاهاش منُ شیفته خودش می کرد. ترجیحش می دادم به کرم هایی که موذیانه پروانه می شدند. دوست داشتم جلوی همه دم ام بیفته و دست و پا در بیارم و بین دو تا عالم بتونم گردش کنم. پاهاش نمونه بارز زیبایی بود برام: بلند، کاربردی، قوی و زیبا.

بعدتر کلاغ وارد صحنه شد. هوش، ذکاوت، سرتق بودن و نترس بودنش توجهمُ جلب می کرد. سعی می کردم کلاغ ها رُ بشناسم. الدوز نبودم اما شاید روزی یکی از کلاغ ها می شدم. یک جور سرسختی و پوست کلفتی باهوشانه داشت که جذبم می کرد. و بی خیالی و رندی البته.

دوره حوالی پیش دانشگاهی عصر زرافگی نام داشت. تکامل بی نظیر زرافه و آکاسیا برام کافی بود تا عشق چشمم ُِ کور کنه  ودرازی گردنش و بی قوارگیش برام لذت بخش باشه. و چشم های زرافه ...اون قدر مهربان، دور، و دوست داشتنی... نی نی چشم هاشُ تو عکس ها دیدید؟

و البته چند وقت اخیر، مدام نهنگ به ذهنم میاد. شاید به خاطر "نهنگی فراقا تو یا اژدهایی" یا به خاطر" موج های بی قرار و گوش ماهی ها که هیچ/ عشق گه گاهی نهنگی را به ساحل می کشد". شاید هم یونس واری این روزهام با دلزدگی دلسوزانه. نهنگ م :حتی وقتی کنار مامان شنا می کنم و تصویر شنای بچه نهنگ ها با مادرشون برام تداعی میشه.

 

 

 

شلیک ماراتن

 

1- یکی از هم سالی های ما آقایی متولد ۴۴ه. اصل قضیه اینه که اصلا دل نمی ده به کار. کار که حالا هیچ. حرصی می ده سال بالا ها رو و روال طبقه بندی سال ها رو رعایت نمی کنه. یه روز چیف و باقی کلی بهش می گن که خیلی عقبه. بعدش بهم می گه:" خانوم دکتر. این مسابقه دو ماراتن رو دیدی؟ اونایی که قراره اول بشن تا ۶۰ متر آخر عقبتر از بقیه ن. منم فکر می کنم همونم".
2- بچه شیشه خرده قورت داده. رضایت آندوسکوپی که می خوام از پدرش بگیرم توش احتمال خونریزی و عفونت و پارگی مری داره. میگه:" شما که می گی اگه شیشه هم بمونه همین مشکلات میشه. خب می ذارم شیشه سوراخش کنه. چه کاریه بدمش دست شما؟" خیلی هم منطقی. بچه رو هم با خودش برد.
3- مریض هماتوم سپتوم داره. ساعت سه شب تخلیه ش می کنم . موقع رفتن می گه: " ده درصد کارتون بود نود درصد اخلاقتون" . موندم الان این فحش محسوب می شه یا تعریف. به هر حال تشکر می کنم !
4- مریض داره داد بیداد می کنه خیلی آروم به فارسی سعی می کنم جوابش رو بدم. ایشون هم قانع می شه و خوش و خرم می ره. سال سه مون برگشته بهم می گه: " جوکه رو شنیدی؟ یه روز یه فارس زبون می ره دوبی با یکی دعواش می شه . شروع می کنن به هم فحش دادن. یه هو فارس زبونه اشک جمع میشه تو چشماش و معذرت می خواد و می ره. بعدا تعریف می کنه من هر چی فحش می دادم طرف برام قران می خوند. الان یارو پشت سر تو هم داره همین رو می گه ".