ننداز بالا ، لطفا . ننداز !
يازده و پنجاه و دو دقيقه صبح : موبايلم زنگ مي زنه ، همزمان يه مريض مياد تو اتاق معاينه . گوشي رو بر مي دارم تا مي گم الو ، مي بينم از جلوي اتاقم ، با كلي سر و صدا ،يه مرد جوان ، يه روسري كه ازش خون مي چكه رو مي بره سمت اتاق عمل . به آدم پشت خط و مريض توي اتاق ، همزمان مي گم ببخشيد و دستكش و مهرم رو مي قاپم و مي دوم سمت اتاق.
يازده و پنجاه و پنج دقيقه صبح :رو مي كنم به آقاي ش ،سوپروايزر شيفت و مترون بيمارستان :"فوري آمبولانس مي خوام براي اعزام،لطفا !" و نگاه مي كنم به بچه ده ماهه اي كه توي عروسي،يه نفر ابراز احساسات كرده و انداخته بالا، پنكه سقفي زده به سرش . پوست رو پاره كرده و استخوان هم كه نرم بوده جمع شده و پرده هاي مغزي زده بيرون . به بچه اي كه رنگش سفيده سفيده و دائم جيغ مي زنه و به 5 تا نرسي كه سعي مي كنن يه رگ ازش پيدا كنن !
دوازده و پنج دقيقه ظهر : نرساي نازنين گفتن يكي از بچه ها از خونه شون بياد ،شايد رگ بگيره . همه ريختن. برگه درخواست اعزام رو مي دم دست سوپروايز جهت اعزام بچه . مي پرسم:" آمبولانس اومد آقاي ش ؟" با بي حوصلگي مي گه :"خيلي شلوغش مي كني خانوم دكتر" . سلانه سلانه با بي سيم توي دستش مي ره سمت در اورژانس.هنوز رگ پيدا نميشه . متخصص اطفالمون هم نمي تونه.
دوازه و ده دقيقه ظهر : عالي بود !عالي ! با بد بختي يه رگ گرفتن بچه ها ! البته خوني ازش بيرون نمي اومد اما راهي بود كه سرم بديم،آزمايش خون بفرستيم و خون بهش بزنيم . ضد درد هم اثر كرده بود و بچه آرامتر شده. يكي از نرس ها هم داشت سر و ته زخم پوستش رو مي دوخت تا خونريزيش كنترل بشه . به آقاي سوپروايزر مي گم "آمبولانس اومدن ؟ "با صداي بلند ، وسط اورژانس مي گه : "خانوم دكتر تو كاري كه تو تخصصت نيست دخالت نكنيد "! نگاه كردم صاف تو چشمهاش :"تا وقتي كه مريض منه ، تو تخصص منه ! آمبولانس كو ؟ " بعد سرم رو انداختم پايين تا نوار قلب يه مريض كه با درد سينه اومده بود ببينم.هنوز داشت جواب حرف هاي من رو مي داد.
دوازده و بيست دقيقه ظهر :بچه دو تا رگ داره ،سوند هم داره . اين خوبه اما فشارش رو بچه ها مي گن چهار . اونم با شك و ترديد . آمبولانس نيومده . با اينكه حرف هاي سوپروايزر بهم بر خورده اما با جديت بهش مي گم "آمبولانس كو؟" مي اندازه تقصير راننده . بعد شروع مي كنه با من كل كل سر حرف هاي شيفت قبليش با من كه گفته بودم چرا يكي از پرستار هاي اورژانس رو كم كرده . آخه مثلا مترون بيمارستانه. اصلا گوش نمي دم به كل كل هاش . مي خواستم داد بزنم :الان وايستادي با من كل كل مي كني ؟ خون بچه كو ؟ مگه نسپردم بهش...اما ديدم اينطوري فقط حواسم پرت مي شه. شروع كردم اردر هاي درد قلبي پيرزن رو نوشتن .
دوازه و سي دقيقه ظهر : دكتر واو (همكارم) اومده و مي بينه تشنجات ناشي از نرسيدن آمبولانس رو . ناشي از حرف هاي بي ربطي كه سوپروايزر شيفت مي زنه . ناشي از عصبانيت همه نرس ها . راننده آمبولانس كه مي رسه همه مي ريزن سرش به دعوا كردنش ! قسم مي خوره كه 8 دقيقه ست بهش زنگ زدن. دكتر واو زرنگي مي كنه و گوشي راننده رو مي گيره چك مي كنه :"راست مي گه يازده دقيقه است بهش زنگ زدن .."
دوازده و چهل دقيقه ظهر :بچه اعزام ميشه . فشارش به پنج رسيده ولي خون نرسيده هنوز . زنگ مي زنم آزمايشگاه كه فقط گروه خون ش رو اضافه كنم به برگه اعزام كه اونجا كه رسيد يه قدم جلوتر باشن. همه بچه ها از شدت استرس و عصبانيتي كه جناب سوپروايزر درست كرده ،بي سر و صدا ريختن سر مريض قلبي و همه كارهاش رو چك مي كنن كه انجام شده باشه و سرويس ويژه بهش مي دن.
يك بعد از ظهر : همينطوري سوپروايزر داره كُري مي خونه در باب مديريت خوبي كه داره . حتي وارد گوشم هم نمي ذارم بشه كه از اون ور بخواد بره بيرون . مريض هاي ديگه رو مي بينم.همكارم گه گاه جواب آقاي ش رو مي ده. آقاي ش با تمسخر بهم مي گه :"خانوم دكتر ، اين همه مريض رو معطل كردي ، يه عكس از سرش نگرفتي . واقعا كه!!!! "مي گم "عكس به چه درد اين بچه مي خورد آخه ..."بعد فكر مي كنم به بيهودگي اين جواب دادن هاي خودم
دو بعد از ظهر : دارم براي دكتر واو حال مريض رو توضيح مي دم . سايه آقاي ش رو مي بينم پشت استيشن اما حرفم رو ادامه مي دم :" دكتر واو، اميدوارم نميره بچه .. "آقاي ش پريده وسط :"بچه تو راه مُرد !" دلم مي ريزه پايين . رنگ همه مي پره . مي خنده آقاي ش :"شوخي كردم" :|
پ. ن :فرداش بچه ها زنگ زدن به بيمارستان مقصد . گفته بودن كه عمل شده بچه و الان تو آي سي يوئه .قند توي دلم آب شد :)
پ.ن 2. طولاني شد ( ايكون خاروندن پس سر )!