کلاس دوم بودم یا سوم یادم نیست .اما یادمه که مامانم کلاس پینگ پونگ می رفت . اون روز هم بنابر اتفاق من همراهش بودم. قبل رسیدن به باشگاه ، رفتیم توی یک کتاب فروشی . یادم نیست چرا ،  اما کتابی خریدم به اسم " سرگذشت یک اراده". بیوگرافی ماری کوری ، نوشته اسکاریان تاشینسکی..

روی جلد عکس یک دختر مو خرمایی بود با یک لوله آزمایش متشعشع! و از بچگی ماری کوری در لهستان که مانیا اسکلودوفسکا نامیده می شد شروع کرده بود تا مرگش در اثر اشعه.از هر دوره از زندگیش یک اپیزود برداشته بود و با تمامی جزئیات اپیزود را تعریف کرده بود ، انگاری می دیدی ...و یادت می رفت که فواصلی را اصلا نگفته در کتاب!

کتاب 150 صفحه ای می شد. یک دور توی باشگاه خواندمش.دیگر شیطنت نداشتم. شب دوباره گرفتم دستم و دوباره خواندم. فکر کنم توی یک ماه بعد 15- 10 باری خواندمش . اونقدر که ورق ورق شد ، بعضی ورق هاش گم شد (چون همه جا باهام بود) اما ملالی نبود : تمام صفحات گم شده را حفظ بودم.

ماری کوری یک جورهایی شد همراه من ! دوست داشتم مثل مانیا باشم... یادم نیست دقیقا چی ، ولی یادمه که یک سری کارهاش را تقلید می کردم. الان هم فکر کنم بعضی علاقه هام برگردد به اثر کتاب روی من! این که می توانم ساعت ها ، بدون توقف شنا کنم و لحظه به لحظه آرامتر شوم نه خسته . این که ساعت ها لای کتاب ها غور کنم ، آرامتر شوم نه خسته...( شاید هم چون این ها را از همان موقع داشتم همذات پنداری می کردم!). خودم را در آینه نگاه می کردم : شباهتی دارم به آن دختر موبور رنگ پریده؟

اما ! هیچ وقت نتوانستم مثل ماری کوری با گشنگی درس بخوانم. یا در روز فقط چند تا تربچه بخورم و زنده باشم.نتوانستم آزمایشگاه داشته باشم. نتوانستم فیزیک بخوانم (خیلی اتفاقی سر از پزشکی درآوردم).نتوانستم نوبل بگیرم!!

هنوز هم کتاب را دارم . صفحاتش نصف شده ...هنوز یادم هست صفحات گمشده را !