مروارید مرزی




مروارید

اولین بار که دیدم به خاطر خط های سفید روی مچ دست برنزه ش توجهم جلب شد. آزی که دوست مروارید بود گفت : دو بار رگشو زده ! فکر کنم چشمهام گرد شده بود که مروارید گفت : می خواستم ببینم مردن چه جوریه !! و من که دوم دبیرستان بودم به فکرم رسید : وای ! چه آدم جالبی ! من که نمی تونم ! و به سرتاپای مروارید نگاه کردم که توی سرویس مدرسه ایستاده بود : موهای خیلی کوتاه مشکی با پوست برنزه . مروارید گفت اسم تو چیه ؟ بهت میاد اسمت "آرام" باشه یا یه همچین چیزی ! با خودم گفتم حتما داره فکر می کنه خیلی ترسوام !


کاغذ ابر و باد

توی اسکرین اورژانس تقریبا بی کارم. حوالی ساعت سه بعداز ظهره. یه خانوم دست خونی یه دختر که از گریه تمام آرایشش روی صورتش کاغذ ابر و باد درست کرده ، توی دستشه و دختر رو میاره. می بینم از برش روی دستش خون میاد . قبلا بخیه خورده و حالا یکی بخیه ها رو به زور کشیده ،نخ ها سرگردون ! می گم چی شده ؟ می گه یکی از بخیه ها شل شده بود کشیدم همش دراومد. می خندم که این بخیه ها جدا از همند...

خانوم میانسال می گه : شوهرش توی آی سی یو ی طبقه بالاست .می گن حالش خیلی بده... دختر سرشو تکون می ده و موهای مشکی بلندش می لغزه از روی شونه هاش. نگاهش که می کنم می گه:آرام یادته ؟من مرواریدم ها ... 


روی مرز

می برمش توی اتاق پشتی همین طور گریه می کنه . می گه بعضی وقتها که غصه جمع می شه توم. از غصه هایی که با جیغ هم بیرون نمی ریزه . با گریه هم. یه جا رو که ببرم فکر می کنم آتیش از توش می زنه بیرون .اونوقت یک کمی آروم میشم.. شونه هاش از گریه می لرزه

هفته بعد مروارید گفت که رفته پیش روانپزشکی که معرفی کرده بودم . می گه : آرام، بهم گفته تو لب مرزی .. شخصیتت لب مرزه یا یه همچین چیزی ... ولی من بهش گفتم که شوهرمه که لب مرزه.آرام حمید هنوز تو کماست..



اختلال شخصیت مرزی




من باب  88/8/8




تولد امام رضا بود. یادتونه که ؟

برای مسابقه باید می رفتم مشهد. فال و تماشا ! کیفور ! از استاد درمانگاه روزهای زوج  مرخصی خواستم. گفتم بلیت هواپیما گرفتم سه شنبه شب برم و با اولین پرواز صبح شنبه بیام. گفت به شرطی که درمانگاه شنبه رو باشی .

شنبه صبح پروازمون کنسل شد. بوئینگ به خاطر بدی آب و هوا نمی پرید ! یک ساعت بعد گفتن یه توپولوف حاضره بعضی از مسافرای بوئینگ رو ببره و منم چون عجله داشتم ، با سر پریدم .. خیلی ها هم که فکر می کردن دیر رسیدن به بدی هرگز نرسیدن نیست ؛ نپریدن !

ساعت ده صبح تازه رسیدم فرودگاه. تاکسی گرفتم. بارون وحشتناکی تهران می اومد. ترافیک قفل ! به بچه ها لحظه به لحظه خبر می دادم که به اتندمون بگن . می گفتن اون هیچی نمی گه ! ساعت دوازده ، رسیدم بیمارستان . با شیرینی مشهدی و چمدون و روپوشی که از روی مانتو پوشیده بودم رفتم درمانگاه.

 تموم شده بود! استاد داشت می رفت اما برگشت و نشست و من هم مراتب  شرمندگی رو با شیرینی خدمتشون دادم. گفت : همین که با توپولوف اومدی یعنی جونت رو کف دستت گذاشتی ، حله ! حالا تعریف کن !

گفتم :" خیلی سرد بود. خیلی هم شلوغ بود. جوری که شب میلاد ما از اون جایی که دعای اذن دخول می خونن نتونستیم تو بریم !" حالا کلی داشتم که تعریف کنم ولی همش حواشی خاله زنکی بود . استاد هم می دید دائما بچه ها هیجان زده داستان سفرم رو پیگری می کنن !

دوشنبه بعد از درمونگاه دوباره گفت تعریف کن ! گفتم "بعله استاد خیلی هوا سوز داشت . با این وجود جمعیت زیادی بودند. ما شب آخر از جایی که اذن دخول می خونن جلوتر نرفتیم !"

چهارشنبه بعد از درمانگاه دوباره گفت تعریف کن ! یکی از بچه گفت : احتمالا شرح سفرش سوال امتحان آخر بخشه !!!! من یک کمی فکر کردم بعد تا دهنم رو اومدم باز کنم گفت : ببین تا اونجا گفتی که سرد بود و سوز می اومد و از دم اذن دخول نتونستین بگذرین !


پی نوشت : اون مسابقه رو با دو نفر دیگه مشترکا اول شدیم .  دوم و سوم هم نداشتیم !





آیا ما به نمک نیاز داریم ؟




-پسر بیست سالشه و چاقو خورده توی ران راستش ] با انگشت نشون می ده[ "اون داداشمه. سر این که کی بخوابه جلوی تلویزیون دعوامون شد. با قندون زدم توی سرش. اونم با چاقو زده تو پام !"

- سیزده به دره . همدیگرو حسابی دوتا برادر خط خطی کردن . باباشون تعجب من رو که می بینه می گه : "سیزده به دره دیگه . بچه ها شوخی می کنن دیگه . یه کمم آت آشغال می خورن قاطی می شن دیگه .شما سخت نگیر !"

- فرق سر مرد پارگی بزرگی داره . زن می گه : " داشتم سبزی خرد می کردم ، از خرابکاریاش گفت ، منم زدم تو سرش که: خاک تو سرت !! یهو دیدم صورتش خونیه !"

- مرد می گه :" زنه از وقتی زائیده دیوونه شده ! یه هفته س زاییده . یه گوشه خوابیده . همش هم گریه می کنه . منم با چاقو زدم روی پاش تا یه بهونه خوب داشته باشه که همش بخوابه یه گوشه و گریه کنه !!!"

- مادرزن نمی دونه همراه داماد باشه یا پدرزن . می گه سر هیچی دعواشن بالا گرفت. همسایه ها زنگ زدن 110. هنوز پلیس نرفته بود که داماد از تراس فرار می کنه ، پدر زن از حیاط پشتی  میرن تو خیابون ، همدیگر رو با چاقو می زنن ! مادر زن می گه : "اینا که با هم دشمنی ندارن ! بالاخره دعوا نمک زندگیه !!"



رو به رو ! چشم تو چشم !




کسی خودش رو به زحمت نیاندازه !دارم به این باور می رسم که کسی توقع رازداری نداره ! یعنی بقراط و اهوازی و اخلافشون رو به انضمام سوگند نامه و پندنامه و غیرهاشون باید جمع کرد ، گذاشت کنار : دور و زمونه عوض شده آقا !

البته رازداری اصولا خوبیت داره ، کلاس داره ، حرفه ای گری داره ... اما جامعه ما پذیرش نداره ! یعنی این کارها  بومی ما نیست ، ظاهرا !! دور هم که دور بومی سازیه ...

یکی از اقوام "سالی یکبار بین" رو توی بیمارستان می بینم . اومده ویزیت بعد از عمل چاقی . سلام ویژه به کل خاندان رسوند. خونه که رفتم گفتم : "فلانی رو اتفاقی دیدم ، کلی سلام رسوند به همه ". همین . بعدتر شنیدم که قهر کرده  که : اینا که می دونستن من عمل کردم ، چرا نیومدن عیادت !

دوستم مریض شده ، هیچ کس خبر نداره ، به جز من . مادرش با مامان جان ما درد دل می کرده و بی خبری مامان را که دیده کلی تعجب کرده ، فکر می کرده هر کی ندونه ، مامان جان می دونه !تازه ته ته دلش  مدتی دلخور بوده  که : چرا سراغی نمی گیرین!

لابلای دواهای دوست دیگه ای داروهای روانپزشکی می بینم . اصلا به روی خودم نمیارم. بعدتر ، شاکی شده که : چرا به خانواده م نسپردی که هوامو داشته باشن !!

پس بدین وسیله از همین تریبون خدمت تمامی دوستان و آشنایان و همه آن ها که از راه های درو رو نزدیک ، در کلیه مجالس منعقده ( چه زنانه ، چه مردانه ) جهت تسلی خاطر بازماندگان میان و بنده را می بینند اعلام می کنم که : بنده فقط مو می بینم نه پیچش مو  پس اگه فکر می کنین باید یه مطلبی رو به بقیه اطلاع رسانی کنم واضحا بهم بگین . رو در رو !  چشم در چشم !


یه سوال تقریبا مرتبط :

وقتی شما درباره بیماری خودتون ، با دوستی مثل من ، حرف می زنین و مشاوره پزشکی می خواین ، توقع دارین دفعه بعد که دیدم احوالتون رو بپرسم ؟ یا به روم نیارم ؟