-پسر بیست سالشه و چاقو خورده توی ران راستش ] با انگشت نشون می ده[ "اون داداشمه. سر این که کی بخوابه جلوی تلویزیون دعوامون شد. با قندون زدم توی سرش. اونم با چاقو زده تو پام !"

- سیزده به دره . همدیگرو حسابی دوتا برادر خط خطی کردن . باباشون تعجب من رو که می بینه می گه : "سیزده به دره دیگه . بچه ها شوخی می کنن دیگه . یه کمم آت آشغال می خورن قاطی می شن دیگه .شما سخت نگیر !"

- فرق سر مرد پارگی بزرگی داره . زن می گه : " داشتم سبزی خرد می کردم ، از خرابکاریاش گفت ، منم زدم تو سرش که: خاک تو سرت !! یهو دیدم صورتش خونیه !"

- مرد می گه :" زنه از وقتی زائیده دیوونه شده ! یه هفته س زاییده . یه گوشه خوابیده . همش هم گریه می کنه . منم با چاقو زدم روی پاش تا یه بهونه خوب داشته باشه که همش بخوابه یه گوشه و گریه کنه !!!"

- مادرزن نمی دونه همراه داماد باشه یا پدرزن . می گه سر هیچی دعواشن بالا گرفت. همسایه ها زنگ زدن 110. هنوز پلیس نرفته بود که داماد از تراس فرار می کنه ، پدر زن از حیاط پشتی  میرن تو خیابون ، همدیگر رو با چاقو می زنن ! مادر زن می گه : "اینا که با هم دشمنی ندارن ! بالاخره دعوا نمک زندگیه !!"