درسته كه شما استواري..


پيش نويس :حتما درباره انگيزه يكي از درس خواندن شنيدين : پزشك بشه ، بعد جراح بشه ،‌بياد بيرون از اتاق عمل بگه متاسفم !


تازه رفته بودم طرح . ساعت 5 بود كه خبر دادند كه 115 اعزام شده براي يك مورد غرق شدگي . يك پسردوازده ساله توي سد. يا خدا ! يعني وسط كوير ايران ،‌ بيابون برهوت ، فكر نمي كردم يه مورد غرق شدگي بياد . دست و دلم لرزيد.از خدا خواستم به هممون رحم كنه و بعدبي خيال رفتم سراغ مريض هاي تصادفي كه قبلا رسيده بودند و شروع به غور تو زخم هاشون كردم . سر بلند كردم ساعت 6 بود . 115 نيومده بود . سراغ نگرفتم .گفتم لابد كنسل شده . اصلا تماس بي خود بوده يا حالش خوب شده سر صحنه . 

ساعت 7 سوپروايزر مون خبر داد كه آمبولانس داره مياد ، همون مورد غرق شدگي ! يعني چي ؟‌ هيچ كس سر در نمياورد . آستين هامو تا زدم و دستكش پوشيدم و منتظر موندم به در . يك ربع بعد بچه روي تخت احيا بود. سردِ سرد. مردمك ها گشاد و بي حركت . پوست چروكيده و مفصل ها خم شده . تكنيسين هاي اورژانس گفتن  پسر بچه 2 ساعت لابلاي گل و لاي گير كرده بوده   غواص نتونسته نجات بده و دستگاه آوردن تا جسد رو خارج كنن. و تاكيد كردند كه حتما 110 رو خبر كنين . اينا هشت تا ماشين بودن رفته بودن پيك نيك . همون جام خيلي آشفته بودن . دارن ميان اينجا همشون.

 ماهي هم دو ساعت توي گل گير كنه آبشش هاش خراب مي شه . شروع كرده بود دلم به سوختن براي بچه كه صداي داد و فرياد اومد .نگهبان از در فقط گذاشت پدربچه بياد. پدر بچه بدون جوراب با شلواري كه تا زانو خيس بود با چشم هاي بهت زده اومد توي استيشن . چهار زانو نشست روي زمين :‌پسر من كوش ؟  استواري كه كنار من ايستاده بود گفت : ببرمش بيرون ؟

مي خواستم بگم سركار،‌ درسته شما استواري ، اما اين پدر زير اين غم مي شكنه . فعلا كه كاري نداره . اما فقط سر تكون دادم كه:‌" نه فعلا" . مستاصل مونده بودم چجوري خبر بدم كه بي خطر باشه : براي پدر و براي ما . و آرامبخش هم باشه . و خودم هم احساساتي نشم .به خودم بد و بيراه مي گفتم كه چرا روش هاي روانشناسانه ش رو بلد نيستم. روي زانوهام نشستم .تقريبا روبروي پدر . بعد چند لحظه گفتم :" آقا ،‌ميشه با من بياين تا اونجا؟" و تخت روبرو رو نشونش دادم. 

دويد طرف تخت :" پسر من اينجاست ؟‌" بعد رفت سراغ تخت بغلي :‌" پسر من اينجاست؟" بعد خيلي يواش گفتم :‌" آقا "و نگاه كردم توي چشماش . و با دستم هدايتش كردم طرف تخت كه بشينه . بعد گفت :" بردين ازش عكس بگيرين؟‌" گفتم "نه آقا" و مطمئنم قيافه م غم زده بود . گفت:" پس كجاست ؟‌"يه چند لحظه اي مكث كردم تو چشماش و گفتم :" متاسفم آقا .. متاسفم" . و سرم رو انداختم پايين و تكون دادم . پدر زد يك فرياد كوچك كشيد . دو تا دستاش رو گذاشت روي تخت و سرش رو انداخت پايين و گريه كرد. پر سر و صدا . چند دقيقه اي ايستادم كنارش . انگشتهام رو بهم گره كردم و سرم رو انداختم پايين .

بعد مدام اين متاسفم گفتن خودم و اون جوك كه حالا به نظرم خيلي مسخره و احمقانه مي اومد دور مي زد توي سرم...




غم نوشت :‌تسليت به عذراي عزيزم كه تا غمش نگذاشت ،وبلاگمو آپ نكردم 


گربه هاي آدمخوار




"وقتي آدم چيزي را ديد ديگر بي چاره است، چون دم به ساعت هوسش را مي كند. مي خواهد برود دنبالش عين همان كار را بكند كه ديده يا شنيده. هر كسي هر جرمي مي كند يك جور ازش باخبر است. اگر بروي مي شوي مثل ما. اگر هم نروي و جلوي هوس هايت بايستي مي كوبدت به در و ديوار... "

دلايل اين كه با خودم كتاب مي برم توي اورژانس و مي خونم متعدده . شق اولش بر مي گرده به اين كه عذاب وجدان ندارم . يعني تنها جاييه كه بدون اين كه دغدغه داشته باشم كه كارهام مونده، تو اوقات سرسام آور بي كاريش مي تونم كتاب بخونم. شق بعدي بر مي گرده به فرار از حرف هاي بي ربطي كه از تركيب بي كاري و دور همي در مياد ! از اون حرف هاي صد من يه غاز !

اما شق آخرش به قول محمدرضا كاتب، بر مي گرده به هوس ! روزهاي اول اين شق وجود نداشت اما ديدم اين كتاب كه باز مي مونه روي ميز، هر كسي كه برسه يه نگاهي بهش مي اندازه . هر وقت كه جذب شد ،‌ چند صفحه اي هم مي خونه. بعد تك تك بر مي گردن مي گن كتاب رو به ما قرض مي دي ؟ اينجوري شادي هام رو تقسيم مي كنم !

داستان كوتاه توي وقفه هاي اورژانس مثل يه شكلات كوچك در عين اين كه مذاق آدم رو عوض مي كنه،‌ قند آدم رو هم مي بره بالا. فكر كنيد مي خواستم جنگ و صلح بخونم . مثل اينه كه شيشليك ببرم وسط اورژانس يا ويتگنشاين بخونم عين يه دست  كله پاچه كه مغز هم تو آبش بكوبم !

-" سه گزارش كوتاه درباره نويد و نگار" رو مي خونم. يكي از نرس ها زل زده به كتاب و هيچي نمي گه . بعد مي گه : مي شه ديگه اين رو نيارين تو اورژانس ؟ ماه رمضون ، بعد 14 ساعت روزگي اين اناري كه آبش راه افتاده (طرح روي جلد كتاب رو مي گه) حالم رو بد مي كنه !!! نرس دوم هم استقبال مي كنه !

- "گربه هاي آدمخوار" موراكامي توجه هر كسي رو جلب مي كنه . رئيس بيمارستان اومده و نرسمون كتاب رو گرفته دستش و حتي سرش رو بالا نمياره ! شب دارم مي رم سمت اتاق رست كه روبروي اتاق عمل اورژانسه. چراغ اتاق رست خاموشه. در رو كه باز مي كنم صاف مي بينم سياهي چشمهاي يه نفر داره تو چشمام دو دو مي زنه ! جيغ خفه اي مي زنم و مي پرم عقب . مي بينم خانوم خدماته . از توي تاريكي پشت سرم صداي يه قهقه ي بلند مياد بر مي گردم و فقط چشم هاي سبز يكي مي درخشه . جيغي مي زنم كه اين بار خفه نيست !آقاي خدماته !  نرسمون از استيشن با صداي من مي دوه اين سمت . بهش با خنده مي گم چيزي نيست. مي گه : اين كتاباي آدمخواري رو مي خونين كه اين طور مي ترسين ديگه !