محفل طب و ادب در شب یلدا
به مناسبت شب یلدا ، گفتم تفسیری بر قطعه ای از شعر چاووشی اخوان ثالث شرح کنم . باشد که خود اخوان هم به زوایای جدیدی از شعرش آگاه شود !
...
دواند در رگم خون نشیط زنده بیدار
نه این خونی که دارم ؛ پیر و سرد و تیره (وریدی ) و بیمار (ناسالم، بدون اکسیژن)
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم ( تغییرات فشار درون رگ در طی چرخه قلبی)
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود ( خون بدون اکسیژن )رگهایم
کشانده خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار (با فشار کم )
بسوی قلب من (اینکه واضحه !) ، این غرفه با پرده های تار (اشاره به دریچه های قلبی که پرده هایی کدر اند)
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور (خداییش می گفتم منظورش صدای اول قلبه ، بی ربط نبود؟)
- کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم های !...می پرسم کسی اینجاست
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی یا که لبخندی؟ (مدت هاست که می دانیم جای نگهداری خاطره ها قلب نیست !)
فشار گرم دست دوست مانندی ؟ (همینطور محل حس فشار!)
و می بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده ای هم ردپایی نیست (این نشون می ده قبل از ورود خون به دهلیز، دهلیز کاملا خالی است !)
صدائی نیس الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ (ما اساتیدمون صداهای قلبی رو همه جوره درآوردن ولی با پت پت نه. مطالعات بیشتر توصیه می شود )
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ.
و از آن سو ( یعنی از دهلیز به بطن می رود ) می رود بیرون (شریان ریوی) ، به سوی غرفه ای دیگر (ریه)،
به امیدی که نوشد از هوای تازه آزاد (مبادله دی اکسید کربن با اکسیژن)،
ولی آن جا حدیث بنگ و افیون است ( این قسمتش احتمالا در کتب درسی حذف بشه به علت بد آموزی - احتمال مسمومیت با مونواکسید کربن در صورت سوختن ناقص زغال وجود دارد.)
از اعطای درویشی که می خواند : جهان پیر است و بی بنیاد ( بدون اشاره به سلول های بنیادی ، صرفا آواز می خواند) از این فرهاد کش فریاد ...( لطفا مشاوره پزشکی قانونی- احتمال جنایت جدی )
و از آن جا می رود بیرون به سمت جمله ساحل ها ( خون ریوی به قلب چپ آمده ، از طریق آئورت به سرخرگ ها می رود ، و به تقسیمات کوچکتر می رود. بعد می رسد به مویرگ ها که در آن ها تبادل به راحتی صورت می گیرد ، انگار که لب ساحل باشد. منظور شعر همه این ها بوده ، فقط ایجاز رو رعایت کرده !!)
پس از گشتی کسالت بار (یعنی فشار در وریدها کمتر است . گلبول ها حوصله اشان سر می رود )
بدانسان باز می پرسد ، سر اندر غرفه با پرده های تار: کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست . (یعنی چرخه گردش خون همیشه تکرار می شود. هی میره که بپرسه کسی هست یا نه )
........
پی نوشت : عذرا بانو رو دیدم. دیدار خوبی بود. به من که خوش گذشت. خوردیم و گشتیم و حرف زدیم و خندیدیدیم ! همه این کارها طی دو سه ساعت . از دیدن یک دختر عموی خوب خوشحالم !