صبح، وقتي گريگور سامسا از خواب بيدار شد
فاجعه اي كه براي زانوم پيش اومده بود بيش از حد تصورم بود. نه تنها تصور من بلكه متخصصين امر . فكر كنين فوق تخصص زانو ،استاد دانشگاه، زل زده با پاي من و مي گه : "خب به من نشون بده زانوت كجاست "! ام آر آي زانوم هم ظاهرا به جاي يه راديولوژيست به يه اكسپرسيونيست نياز داشت . استاد مربوطه در همين راستا مي فرمود : " كاملا آناتومي بهم خورده "..
پاي چپم كودتا كرده بود: سر و شكلش كه به قديم نمي خورد . هيچ دستوري هم اطاعت نمي كرد. انگشت ها هر جور و اندازه اي كه خودشون مي خواستن حركت مي كردن نه به حرف من ... مي ترسيدم به زودي تصميم به استقلال بگيره. دائما دلم شور همين رو مي زد . تمام فكر و ذكرم رو همين آشوب هاي داخلي مشغول كرده بود.
بعد هم انگار مسخ شده باشم . قادر به هيچ كاري نبودم : تمام كارهايي كه خودم رو باهاشون مي شناختم . كارم فقط اين بود كه با پاي چپم مي جنگيدم ، سر ميز مذاكره مي رفتم ، صلح مي كردم ، جنگ سرد ، نرم . بي هيچ فكر ديگه اي . در حد يه نوزاد خيلي بزرگ بودم كه مراقبت دائمي مي خواست و به همه چيز و همه كس نياز داشت. والد درونم رو به خاك سپردم . ايضا كودك و بالغ رو. فقط مي ترسيدم نوزاد درونم كه الان فرمانده بود از شدت خوشي سر زا بره !
يك آن بود كه فهميدم شدم گريگور سامسا ، يه حشره ي بزرگ ! مي شد وقت هايي كه توي يه حالت گير مي افتادم، عين لاك پشتي كه روي لاكش افتاده . تازه اين تغيير حالت ها مربوط به ده - دوازده روز بعد آسيب بود . بيشتر حالتم عين رامسس دوم بود توي نقش تابوت . البته نه به اون مجللي !
يك شب دكتر بهم گفت 11 شب مياد از تخت بياردم پايين . بعد از16 روز ! گفت: "شايدهم 12" . از ساعت 10 كفش پوشوندم به پاي سالمم . بعد زل زدم به عقربه ها كه بگذره . انگار قراره هيجان انگيزترين اتفاق دنيا بيفته برام . باز مي لرزد دلم ، دستم ، و اين حرف ها .. ساعت كه شد يك ، فهميدم ديگه نمياد .از 5 صبح تا 9 هم انتظار كشيدم.نيومد . منتفي بود . رفت تا فردا كه شنبه باشه . انگار دنيا هوار شد روي سرم . فرار كردم به اولين كتاب دم دستم "زماني كه يك اثر هنري بودم " و شروع كردم بخوندنش . دوست داشتم زار مي زدم براي تازيو كه تبديل به يك مجسمه ي زنده شده بود! انگار كه من باشم . مثل اون محدود، مثل اون مورد توجه، مثل اون بي /خود! بعد كه حسابي حال خودم رو گرفتم سرم رو كردم زير ملحفه كه كسي نبيندم ديگر . 11 صبح شده بود..
دكتر ب كنار زد ملافه رو :" خب ، اومدم با اين آقاي دكتر بياريمت پايين. ديشب عمل ها تا دو طول كشيد و حتما خواب بودي ....نترس.. يواش.. مواظبيم... يواش... آفرين " و با درد و شادي مي شنيدم صداش رو . تازيو بودم كه تاول مي زدم و از مجسمه تبديل به انسان مي شدم انگار!
* عنوان مربوط مي شه به جمله اول داستان "مسخ" كافكا . كه گريگور سامسا تبديل به يه حشره بزرگ شده
** زماني كه يك اثر هنري بودم . اريك امانوئل اشميت . تازيو از زندگي خسته شده با قراردادي تبديل به يك مجسمه مي شه . و كلي دردسر مي كشه تا انسان شه دوباره
*** الان كه اين توضيحات رو در باره شخصيت هاي مسخ شده نوشتم يكهو ياد مسخ پينوكيو در شهربازي افتادم . بلانسبت البته !
پي نوشت: ممنونم از دوستاي نازنين. حتي آنهايي كه نديدمشون و يك اي ميل هم نمي گذارند در كامنت خصوصيشون . خواستم بگم كه ممنونم لبخندهايي به لبم نشونديد، از اون لبخندهاي خيلي شيرين و لطيف ... ناشي از چلانده شدن دل !