درباره دكتر شدن
اول :ترم يكم . درب اتاق استاد بافت شناسي ايستادم و اجازه وارد شدن مي گيرم. از بالاي عينكش نگاهم مي كنه :" بفرمايين تو خانوم دكتر" و من برمي گردم دنبال يه "خانوم دكتر" پشت سرمو نگاه مي كنم !
دوم: ترم سوم . با بچه هاي دانشگاه ميريم كوه . دوست قديمي ام رو هم مي برم . با ابهام فلسفي مي پرسه :" وقتي يكي ميگه خانوم دكتر يا آقاي دكتر از كجا مي فهمين كدومتون بايد برگردين؟"
سوم : يكي از بچه هاي شوراي صنفي تو راهرو ما علوم پايه ها رو مي بينه :"سلام خانوم دكترا" و ما همه فكر مي كنيم چه آدم مودبيه وگرنه علوم پايه اي رو چه به "دكتر "صدا زدن ! بعدش ريز مي خنديم !
چهارم :ياد يكي از قسمت هاي روزگار جواني مي افتم . اونجا كه " احد " كه دانشجوي پزشكيه،به يه پسري مي گه " ساده منو بهم بگو احد ..احد .. احد ..دكتر نمي خواد بگي" و پسره احساساتي مي شه !
پنجم : استاجر ارتوپدي ام. رئيس بخشمون داره توضيح مي ده كه چرا ما "دكتر"ها بايد تمام قوانيني كه براي نحوه لباس پوشيدن آورده شده رعايت كنيم:"شما يادتون بايد باشه كه پزشك اين مملكت قراره بشين. بايد جوري لباس بپوشين كه بيمار بتونه بهتون اعتماد كنه. تا يه زماني اكثر بيمارها نمي تونستن به دكترهايي كه شلوار جين مي پوشن اعتماد كنن. شما رو از وقتي وارد بيمارستان ميشين دكتر صدا مي كنن تا بفهمين مسئوليتتون با دانشجوهاي رشته هاي ديگه چه فرقي داره . مسئوليت درس خوندنتون . مسئوليت رفتار كردنتون.." و تازه دوزاري ام مي افته !
ششم : ياد اون صحنه فيلم زير نور ماه مي افتم . سيد حسن مردده كه لباس روحاني بپوشه يا نه و همش ميگه لياقت ندارم و اين حرفا..دوستش مي گه : " آقا اين لباس كاره ! قراره يه لباس بپوشي نه اين كه دنيا رو فتح كني. اينم لباس كاره . مثل لباس ساير شغلها". { باخودم فكر مي كنم اين همه لقب كاره...}
هفتم: توي حياط بيمارستان با يكي سلام عليك مي كنم:" سلام خانوم دكتر" بعدا دوستم مي پرسه اسم اون خانوم دكتر توي حياط چي بود؟ مي گم :" چه مي دونم!خانوم دكتر ديگه ! اينو گذاشتن واسه بي حافظه هايي مثل من !"