1- قفل یعنی که امیدی هم هست..

قفل یعنی که کلیدی هم هست..

قفل یعنی که کلید!

(نصرت اله رحمانی)

2- اول سال که برنامه می ریختم مطمئنا امسال فکر نمی کردم به این شکل بگذره.شاید به هیچ کدوم از هدف هایی که روز اول تعیین کردم نرسیدم اما آرامشی عجیب به دست آوردم. غم ، که هوار شده بود روی شونه هام ، کم کم کنارم قرار گرفت. باخت ، که عادت بهش نداشتم و لولوخورخوره شبهام بود ، شد قصه قبل از خوابم. زندگی روزمره ، که عجیب می ترسیدم از قرار گرفتن درونش، دوید توی رگهام...

3- " حسادت" رو اولین بار سال 86 شناختم. یعنی با این که خیلی اذیت می شدم تا همه صاف بهم نگفتن که معلومه دور و بری هات از روی حسادت این طور بدی می کنن باورم نشد ! اصلا فکر نمی کردم چنین بدی (!) از کسی توی دنیا سر بزنه. سال 90 هم "کارشکنی عادتی" رو شناختم . باورتون نمی شه که یه اداره چهارده پونزده طبقه وجود داشته باشه که این رو بهتون یاد بده ؟!

4- 6 ماه اول سال جهنم واقعی بود برام. مخفی کردن شورش درونی ، و گاهگاهی فواره های عظیم. اما 6 ماه دوم گذشت به رضا مندی صبورانه عجیبی.....

5- آدم هایی شناختم که قضاوتم رو مختل کردن ، آدم هایی دیدم که تونستم جلوشون دربیام و بگم چقدر کوچکتر از ادعایی هستن که با تبختر در برابرم قرار میدن. آدم هایی دیدم که بی مقدمه مهربونی کردن ، آدم هایی دیدم که انگار خدا فرستاده شون ، بعضی وقتها شدم از آدمهایی که انگار خدا می فرسته اون ها ... خانواده م رو کشف کردم..

6- تو ای نهایت خوبی

چگونه باید گفت..

که این زمانه نفرینی

که این هوای غبار آلود

که این فضای معلق میان آتش و دود

به ما اجازه ندادند

به عاشقانه ترین لحظه ها بیندیشیم...


سال نو تون مبارک :)

....بلا بگردد و کام هزار ساله برآید...


پی نوشت : و (نوح) گفت: بر آن سوار شويد كه حركت و توقّفش با نام خداست