بیشتر از نامه های مجنون برای لیلی ، برای تو نامه نوشتم..
ببینین ! واقعا اسطوره شدن کار سختی نیست. یک رزیدنت ارتوپدی داشتیم که تبدیل شد به یک کلام مشترک بین همه ماها ! بچه ها هر جا بهم برسن حتما راجع به اون حرف می زنن. وقتی کسی کاری شبیه کارای اون انجام می داد همه می گفتن داری "میم" می شی ها !!!
بهتون بگم چی داشت که این طور نقل محافل بود ؟
اول : خوش قیافگی . خوش قیافه بود . خوش سر و زبون . هر وقت کسی می خواست پشت سرش حرف بزنه می گفت : بیرونش همه رو کشته ، توش ما رو !
دوم: احترام به همکار . قبل از رفتن توی بخش همه می گفتن که دختری باهاش بحث نکنه چون امکان داره حرفی بهش بزنه که تا آخر عمر نتونه قورتش بده، هضم و جذبش به کنار ! با وجود این پیشگیری ها خیلی از دخترها شبهای کشیک ایشون می رفتند پشت در سی سی یو گریه می کردند ! پسرها هم هر وقت اسمش میاد قرمز می شن !
سوم : نوعدوستی . می خواست بگه مریض داریم یا نه ، می پرسید : اونجا انیمال داریم (animal) ؟ توی روی خود بیمار می گه شما اراذل و اوباشین که سوار موتور می شین. ببینین من اگه بمیرم هم سوار موتور نمی شم !!!
چهارم : وجدان کاری در حد تمایل به صفر . کشیک روز تعطیل انترن - که من باشم - رو تنها ول کرد و با دوستش رفته نمایشگاه گل و گیاه ! پسری که تاندون شستش پاره شده و نمی تونه خم و راست کنه انگشتش رو می سپره به من که:" تاندونش رو بدوز به پوستش بعدم مرخصش کن بره .بگو بعدا بیاد درمونگاه "!!!!! یا مردی که تمام استخوان های کف دستش خورد شده را آتل می گیرد می فرستد خانه که یک ماه بعد بیاد !
پنجم : حرفه ای گری در حد اعلا .به یکی از دخترای مذهبی گفته : تو که اینقدر خوشگلی چرا همش تو گِلی ؟ !! یک انترن دختر دیگر را تا دم در پاویون آقایون کشیده بعد با شلوارک و تاپ رفته سی تی اسکن رو ببینه !!
پی نوشت : دختر دوم هم کم نگذاشته . با سی تی اسکن ها زده توی صورتش و همان شب تا اتند آنکال رو خبر کرده ، البته !
ششم : توجه به خواسته های مریض . تجویز هر گونه مسکن رو ممنوع می دونست به خصوص در مورد تبعه های افغان . همه کار با روش های صحرایی انجام می شد. توی بازوی دختر جوان بخیه ای می زد که تا آخر عمر نتونه آستین کوتاه بپوشه. کسی که اصرار می کرد باید کار کنه جوری گچ می گرفت که حتما اخراجش کنند. نگاه می کرد ببیه مریض چی می خواد ، برعکسش رو انجام می داد !
هفتم : یاد خدا اندازی . سر هیچ کشیکی ما اینقدر به خدا نزدیک نمی شدیم. هر ساعت که می گذشت سرم رو می گرفتم رو به آسمون : خدایا ، این یه ساعتم به خوبی گذشت ؛ شکرت ! لطفا بقیه ش هم بگذره !
هشتم : خود آگاهی . می دونست که بده. می دونست که دوستش ندارن. یه شب خانم 92 ساله ای رو نوه هاش با شکستگی ران آورده بودند و عین پروانه دورش می چرخیدن. برگشته رو به من می گه : فکر نمی کنی من 40 سالم بشه دور و بری هام ساعت 9 بگذارنم دم در ؟؟!
نهم : اقبال عمومی . به قول خودش : خوشتیپ نبود که بود. دکتر نبود که بود. جلب توجه نمی کرد که می کرد ! اما وقتی یکی از پسرها خبر ازدواج این "میم " را شنید گفت : من اگه یه دختر کور و کر و عقب مونده ی ترشیده داشتم که رو دستم مونده بود ، به این نمی دادمش !
توی یک ماهی که ما اون طرف ها بودیم ، یازده تا نامه ی اعتراض براش رد شده بود به دفتر گروه. بیش از تعداد نامه هایی که مجنون به لیلی در یک ماه می فرستاد!
به قول حافظ :
هر داستان که گفتم در وصف آن شمائل / هر کو شنید گفتا لله در قائل !