ناعروس
برای مریم که تازه عروس روستایی بود خیلی قضیه بغرنج تر از چیزی بود که به نظر می اومد. البته تازه ی تازه هم عروس نبود ، اما به جز شب اول ، شش ماه بود که عروس بودنش برایش ترسناک بود و ناممکن و بالطبع حامله هم نبود . متوجه شدید ؟
شبی هم که ساعت سه رسید بیمارستان و برادرشوهرش که پرستار بود با زور سعی می کرد براش لوله معده بگذاره و اون التماس می کرد ، قضیه رقت بار هم شده بود. قبلا هم دیده بودمش ، ماه اول طرح بودم و پرستارمون خواست که دکتر قدیمی تر بیمارستان ببینه مریضش رو . من هم راضی. این بار می گفتند سه بسته قرص دیازپام خورده و دو بسته متوکاربامول و یک بسته استامینوفن کدئین. نمی گفت که نخورده اما به برادر شوهرش التماس می کرد که لوله برام نذارین ، به خدا خوبم. به خدا نخوردم. تو رو خدا ولم کن ، تو رو خدا..
نمی شد دخالت کنم ، نرسمون عصبانی بود. نمی شد دخالت نکنم، مریض ناراضی بود. خدا هم ناراضی از این ضعف من . روم رو سفت کردم :" آقای عین ، خانم سین ، شما لطفا بیرون تشریف داشته باشین." تحکمم بی سابقه بود. به آقای عین هم گفتم :" بعدا باید با شما صحبت کنم.لطفا!"
با دختر حرف زدم . گفت این ها رو امشب نخورده .گفت امشب کلا 5 تا قرص خورده . اونم نه به قصد خودکشی . به قصد شل شدن عضله هاش . می گفت اگه یه بار دیگه فقط بتونه ، ترسش می ریزه .حرف زدم باهاش تا نیم ساعت . مریض دیگه ای هم نبود. دیدم یه وا.ژینیسموس تبدیل به یه معضل اساسی شده. هزارتا دکتر و دعانویس هم رفته بود، دور و بری هام همه می گفتن خوشی زده زیر دلش. بهش گفتم تهران می شناسم مرکزش رو. آدرسش رو بیاد ازم بگیره . دوستم، دکتر واو براشون وقت گرفت و همراهشون هم رفت.
دیشب آقای عین زنگ زد: خانوم دکتر، خانوم برادرم حامله است ...از دکتر واو هم از طرف من تشکر کنین.
انگار قند بسابند توی دلم ...
پ.ن : عیدتون مبارک . بشنوم که امسال سال بهتری بوده برای همه مون :)
پس نوشت : قضیه اونشب جزئیات زیادی داشت که فهمیدم و نمی شد توی این پست بگنجه : این که حرف زدن تو رشته ما خیلی مهمه ، درست حرف زدن توی روابط آدم ها خیلی مهمه. این که خدا هوای بنده هاشو داره، گیرم لابلای آدم های ترسو و بی رحم هم گیر بیفتی. این که بعضی از اتفاقات لاجرم می افته ولی مهم نقش توئه که منفی باشی یا مثبت ...