چیزی شبیه هجوم نهنگ ها به ساحل
این نوشته در حکم خودزنی گروهی است . اما به بیان مسائلی بس ژرف و عمیق می پردازد به شکلی از مشت به نمونه از خروار ( بعله ! به همین حد جدی !)
حتما علمای فن یک چیزی می دونستن که از دوم دبیرستان رشته های بچه ها جدا می شه و کم کم به جایی می رسه حتی اسامی " کروموزوم" و " گراف" می شن مختص یک گروه . این هایی که می گم معضله ! توی این دنیای هجوم اطلاعات .. اطلاعات عمقی پایه در حد صفر ! به مباحثات فلسفی سقراط گونه روشنگرانه زیر توجه کنید :
- یه رزیدنت آقا با یه انترن خانوم تکیه دادن به استیشنی که پشت کامپیوترش نشستم و دارن حرف می زنن. رزیدنت مزبور: "سه دهمِ 400 چند می شه ؟" انترن مزبور: [با ناز اضافه] "بذارین فکر کنم "[ در همین راستا روی ورق شروع به نوشتن می کنه!!] هم حرصم گرفته هم خنده ام. سرم رو میارم بالا میگم 120. رزیدنت خوش اخلاقمون می گه :" فکر کنم میشه حدود 122 و خرده ای !" . حالا بیشتر حرصم گرفته تا خنده ام .میگم :" نه همون 120 میشه آقای دکتر. خرده از کجا آوردین؟!". مبایلشو در میاره . توی ماشین حساب می زنه بعد با خوشحالی به انترن مزبور (که هنوز مشغول محاسبه است ظاهرا) می گه : "وای !! دقیقا همون 120 شد " بعد هم جوری به من نگاه می کنه که انگار عدد پی رو فی البداهه تا یک میلیون رقم گفته باشم و میگه : " البته همون 120 شد ولی شما از این به بعد بگین که من درست گفته بودم. آخه رزیدنتی گفتن ، انترنی گفتن! "
- دوستم تو دبیرستان ریاضی خونده بود و خانوم مهندس ، حالا داره پی اچ دی شو می خونه. استاد بافت شناسی ( بازنشسته فعلی !) بهم می گه : همه غذاها رو نباید با هم خورد. پیسی می یاره... بعد به دوستم می گه : می دونین پیسی چیه ؟ دوستم لبخند ملیحی می زنه : بله، پرسونال کامپیوتر !!
- توی بخش نوزادان داریم حجم سرم حساب کتاب می کنیم. استادمون می گه : "هفت وعده 15 سی سی". رزیدنتمون می نویسه 85 سی سی در روز. از اونجا که فکر کردم حیاتیه ، خیلی یواش در گوش رزیدنتمون می گم 105 تا میشه. استاد دعوامون می کنه : "شما دو تا چی پچ پچ می کنین؟" رزیدنت دوست داشتنی مون انگار که مثلا تازه کشف جاذبه زمین رو شنیده باشه با تعجب می گه : " این می گه به جای 85 میشه 105" . اونوقت استاد از من می خواد که بگم چرا یه همچین حرفی زدم !!!! باور کنین احساس می کردم گالیله م و مجبورم می کنه الان تکذیب کنم حرفمو!
- دوست مهندسم خسته و کوفته و بداخلاق اومده. بی هوا بهش می گم:" چی شده ؟آ ت پ (منبع سوخت سلول ها) نداری انگار.." می پره بهم :" خودت عاطفه نداری !!"