من باب 88/8/8
تولد امام رضا بود. یادتونه که ؟
برای مسابقه باید می رفتم مشهد. فال و تماشا ! کیفور ! از استاد درمانگاه روزهای زوج مرخصی خواستم. گفتم بلیت هواپیما گرفتم سه شنبه شب برم و با اولین پرواز صبح شنبه بیام. گفت به شرطی که درمانگاه شنبه رو باشی .
شنبه صبح پروازمون کنسل شد. بوئینگ به خاطر بدی آب و هوا نمی پرید ! یک ساعت بعد گفتن یه توپولوف حاضره بعضی از مسافرای بوئینگ رو ببره و منم چون عجله داشتم ، با سر پریدم .. خیلی ها هم که فکر می کردن دیر رسیدن به بدی هرگز نرسیدن نیست ؛ نپریدن !
ساعت ده صبح تازه رسیدم فرودگاه. تاکسی گرفتم. بارون وحشتناکی تهران می اومد. ترافیک قفل ! به بچه ها لحظه به لحظه خبر می دادم که به اتندمون بگن . می گفتن اون هیچی نمی گه ! ساعت دوازده ، رسیدم بیمارستان . با شیرینی مشهدی و چمدون و روپوشی که از روی مانتو پوشیده بودم رفتم درمانگاه.
تموم شده بود! استاد داشت می رفت اما برگشت و نشست و من هم مراتب شرمندگی رو با شیرینی خدمتشون دادم. گفت : همین که با توپولوف اومدی یعنی جونت رو کف دستت گذاشتی ، حله ! حالا تعریف کن !
گفتم :" خیلی سرد بود. خیلی هم شلوغ بود. جوری که شب میلاد ما از اون جایی که دعای اذن دخول می خونن نتونستیم تو بریم !" حالا کلی داشتم که تعریف کنم ولی همش حواشی خاله زنکی بود . استاد هم می دید دائما بچه ها هیجان زده داستان سفرم رو پیگری می کنن !
دوشنبه بعد از درمونگاه دوباره گفت تعریف کن ! گفتم "بعله استاد خیلی هوا سوز داشت . با این وجود جمعیت زیادی بودند. ما شب آخر از جایی که اذن دخول می خونن جلوتر نرفتیم !"
چهارشنبه بعد از درمانگاه دوباره گفت تعریف کن ! یکی از بچه گفت : احتمالا شرح سفرش سوال امتحان آخر بخشه !!!! من یک کمی فکر کردم بعد تا دهنم رو اومدم باز کنم گفت : ببین تا اونجا گفتی که سرد بود و سوز می اومد و از دم اذن دخول نتونستین بگذرین !
پی نوشت : اون مسابقه رو با دو نفر دیگه مشترکا اول شدیم . دوم و سوم هم نداشتیم !